محمد غازي ملطيوي
54
روضة العقول ( فارسى )
معهود بود كه هر سال غريبى را قربان كردندى ، و اگر غريب نبودى ، آن حكم بر شهريى نفاذ يافتى . قضا را آهنگرى در آن شهر بود كه ميان او و شتربان مصافاتى بغايت و مودّتى بىنهايت بود و خواطر هر دو مغرس هوا و مركز ولا . آن آهنگر را جهت قربان مىبردند . نظر او بر شتربان افتاد . حالى رفض ديانت و ترك امانت كرد و شتربان را نمود . در حال او را در غلّ بوار و قيد ضرار كشيدند . آن مسكين چون خود را در آن گرداب بلا و خلاب عنا ديد ، از خلاص و مناص مأيوس شد . وهرى ديو را نام برد . ديو حاضر آمد . فرزند شاه را صرع گرفت . فرياد مىكرد و مىگفت : آهنگر را بكشيد و شتربان را اطلاق كنيد تا من از اين صرع نجات يابم . آهنگر را كشتند و شتربان را اطلاق كردند . ديو پيش شتربان آمد و گفت : مكافات ايادى و مجازات مبرّات تو كردم . بعد از اين از من توقّع انعام و ترقّب اكرام مدار كه ميان ما راه تألّف مسدود است و شرعهء تودّد مضل . اگر بعد از اين به ذكر من خوض نمايى ، آن اذكار موجب اضرار و سبب اعنات تو گردد . چه اگر تو به ولاى من مشعوف باشى ، خاطر من از مخالصت تو متنفّر است . شعر و ما كلّ من تهواه يهواك قلبه * و لا كلّ من أنصفته لك منصف و اين حكايت از آن اعادت رفت كه اگر مؤاخات و مصافات شما با مرد خراسانى بدين منهاج رفته باشد ، از اعلاى او مرا چنان ياس حاصل شود كه شتربان را از اعتضاد آن ديو شد . ملك گفت : تركيب مصادقت و ترتيب موافقت ما نه بر اين منوال بوده است . ملكزاده گفت : دوستى ديگر آن است [ a 22 ] كه بىظهور خشونت و وقوع زلّت زايل شود . و باشد كه به تثوير اعدا و تزوير صاحب غرض بناى آن ولا انخرام پذيرد ، و اساس آن اخوّت انهدام ياود ؛ چنان كه بط را با روباه فرخزاد افتاد ، كه به